این پست به بهانه اتمام ماه مبارک رمضان و فرا رسیدن عید سعید فطر نوشته میشود:

طبیعت با بهار طراوت می‏یابد و معنویت با بهار رمضان اوج می‏گیرد. بهار طبیعت با نوروز آغاز می‏شود و بهار معنویت با ماه رمضان. سردی طبیعت با شکوفه‏های بهاری و سرود بلبلان رخت بر می‏بندد و یخهای عصیان و نافرمانی، با زمزمه‏های نیمه شب رمضان و ترنم دعای رمضانیان آب می‏شود. در رمضان است که می‏توان هفت شهر عشق را پیمود و دیو نفس را بر زمین افکند و در عید فطر پیروزی فطرت بر شهوت را، جشن گرفت.

اگر گردش زمین دور خورشید، آغازگر سال شمسی است واگر تکاپوی ماه بر گرد زمین، نوید بخش سال قمری؛ حرکت سالک عاشق در رمضان المبارک در مدار توحید، طلایه دار سال معنوی است و پیروزی قلب سلیم بر شهوت بدخیم، نوروز آن.

رضای آل محمد علیهم‏السلام را سخنی شنیدنی است:«اِنَّما جُعِلَ یَوْمُ الْفِطْرِ الْعیدَ لِیَکُونَ لِلْمُسْلِمینَ

مُجْتَمَعا یَجْتَمِعُونَ فیهِ وَ یُبْرِزُونَ لِلّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَیُمَجِّدُونَهُ عَلی ما مَنَّ عَلَیْهِمْ فَیَکُونُ یَوْمَ عیدٍ وَ یَوْمَ اِجْتِماعٍ وَ

یَوْمَ فِطْرٍ وَ یَوْمَ زَکاةٍ وَ یَوْمَ رَغْبَةٍ وَ یَوْمَ تَضَرُّعٍ. وَ لأَِنَّهُ اَوَّلُ یَوْمٍ مِنَ السَّنَةِ یَحِلُّ فیهِ الاَْکْلُ وَالشُّرْبُ لاَِنَّ اَوَّلَ شُهُورِ

 السَّنَةِ عِنْدَ اَهْلِ الْحَقِّ شَهْرُ رَمَضانَ فَأَحَبَّ اللّه‏ُ عَزَّوَجَلَّ اَنْ یَکْونَ لَهُمْ فی ذلِکَ مَجْمَعٌ یَحْمِدُونَهُ فیهِ وَ یُقَدِّسُونَهُ

همانا روز فطر، عید قرار داده شده تا برای مسلمانان روز اجتماعی باشد که در آن روز گرد هم آیند و عشق و محبت خود به خداوند را ابراز کنندو به خاطر منّتی که بر آنان نهاده است، او را ستایش کنند، پس روز عید و روز گردهم‏آیی و روز افطار، روز زکات، روز گرایش به یکدیگر و روز تضرّع به پیشگاه حق تعالی است،و نیز روز فطر، روز عید قرار داده شده به دلیل آنکه روز فطر اولین روز سال است که خوردن و آشامیدن در آن جایز شمرده شده است، چرا که نزد اهل حق اولین ماه سال، ماه رمضان است و خداوند دوست دارد در روز عید فطر، مسلمانان اجتماع کنند و با یکدیگر به ستایش و تقدیس او بپردازند.»حضرت علی(ع) به مناسبت عید فطر خطبه‌ای قرائت کرده و در آن، این روز را به قیامت تشبیه فرموده است:
ای مردم! این روز شما، روزی است که نیکوکاران در آن پاداش می‌گیرند و زیانکاران و تبهکاران در آن مایوس و ناامید می‌گردند.

دنیا محل مسابقه است و آخرت زمان اجر گرفتن، بهشت جایزه برندگان این مسابقه و جهنم جزای بازماندگان است.

)
عید فطر) شبیه‌ترین روز به روز قیامت است چون در قیامت عده‌ای که زیان‌کارند، تاسف می‌خورند و غضبناک می‌گردند و عده‌ای که نیکوکارند رستگار و متنعم به نعمت‌های الهی می‌شوند

در صبحدم این عید آسمانی است که هاتفی ملکوتی، پیروزمندان میدان جهاد اکبر را به دریافت پاداششان فرا می‏خواند، پاداشی فراتر از پاداشهای خاکی و غیرقابل مقایسه با هدایای پادشاهان زمینی.

از برجسته ترین و به یادماندنی ترین ساعات روز عید فطر لحظاتی است که منتظران راستین ظهور حضرت ولی عصر (عج) آرزوی دیدار آن حضرت را کرده و در فراقش با دلی مملو از امید اشک حسرت می ریزند.

ای زاده احمد! آیا راهی به سوی تو هست که ملاقات شوی؟ ای آقای من! بک عجل به جعلت فداکا و تلافی ان کان فیه أتلافی، اگر تلف شدن من در رسیدن به تو باشد، در آن شتاب کن فدای تو شوم.

فاختیاری ما کان فیه رضاکا و بما شئت فی هواک اختبرنی و به هر چه بخواهی در راه عشق خودت مرا آزمایش کن که آنچه را که رضای تو در آن است انتخاب می کنم.

هام و استعذب العذاب هناکا بجمال حجبته بجلال، قسم به جمال خودت که از او پوشیده ای و جلال خودت که او را سرگردان ساخته ای و در کوی تو عذاب را شربت گوارا می داند.

فیه بقیه لرجاکا ذات قلبی فأذن له یتمنا. دل من آب شد پس به او اجازه بده که ترا آرزو کند. در این قلب نیم رمقی برای امید و تمنای تو هست... /

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط محمد امین سپاهیان   | 
جريان شيعه شدن مولوي جهانگير حشمتي

 






شرح حال و زندگي نامه ي مولوي جهانگير حشمتي
مقدمه .............................................................................................................................................................
معرفي اجمالي خانواده و دوران كودكي ......................................................................................................
حضور پر رنگ در جماعت تبليغي .....................................................................................................
      جماعت تبليغی چيست و چه برنامه هايی دارند ؟.....................................................................
خاطراتی از 6  سال تحصيل در حوزه ی علميه ی دهان  ...........................................................
یکسال تحصيل در زنگيان سراوان و طرد شدن از آن مدرسه  ......................................................
رفتن به حوزه علميه دارالحديث سلفي ها و ماجراهاي مربوطه ......................................................
همكاري با شيعيان براي برپايي مراسم عزاداري امام حسين (ع) در محرم 1386 ........................
علني كردن تشيع ...............................................................................................................................
آغاز تهاجمات.....................................................................................................................................
 مرحله‌ي اول : استفاده از جماعت تبليغي براي جنگ رواني عليه ما  ..............................................
مرحله ي دوم : تطميع با مال دنيا ..........................................................................................................
مرحله ي سوم : تهديد و اذيت............................................................................................................
نمونه اي از بحث ها با اهل سنت ................. .. ....................................................................................
سخن پاياني ...............................................................................................................................



   مقدمه
يكي از جريان هاي مهم كه اين سال ها بيش از گذشته ، در ميان اهل سنت خودنمايي مي كند ، گرايش قشر فرهنگي اهل سنت اعم از دانشگاهيان و معلمان و علي الخصوص مولوي ها به مكتب اهل بيت (ع) مي باشد ، كه خود مي تواند اتفاق مهم و و مباركي باشد از اين جهت كه فرهنگيان هر جامعه ، پيشگامان فكري ، فرهنگي آن جامعه هستند و آنانند كه خط فكري مردم را ترسيم كرده و آنان را به هر سمت و سوئي كه مي خواهند مي كشند . 
حال كه اين گونه افراد با تحقيق و پژوهش از مسير خود خارج گشته و زنجيرهاي لجاجت و تعصب كوركورانه را شكستند و پا به عرصه ي تحقيق و مطالعه ي عقايد شيعه گذاشتند ، با حقايقي روبرو مي شوند كه قبل از اين به خاطر حسن اعتماد به ملاها و مولوي ها و يا ترسانده شدن از آنچه ارتداد و كفر و شرك مي ناميدند ، آن حقايق را نمي دانستند . با دانستن حقايق شيعه ، آنان را بر سر دو راهي قرار مي گيرند كه انتخاب هر راهي براي آنان عوارضي خواهد داشت . يك راه آن است كه بايد چشمانشان را بر حقايق و واقعيات ببندند و جايگاه و پايگاه مردمي خود را حفظ كرده و به هرآنچه از آباء و اجدادشان به آنها رسيده قانع باشند و با آنها پا به عرصه ي قبر و قيامت بگذارند . آنان در برابر سوال حق تعالي ، درباره اين چشم پوشي اينگونه مي گويند :  اناوجدنا آباءناعلي امة و انا علي آثارهم مهتدون  زخرف آيه 23  و راه دوم تواضع دربرابر واقعيتي است كه تا به حال كتمان شده بود ، و حال برايشان روشن شده  است. آن حقيقت را مي پذيرند . براي هدايت و روشن شدن اطرافيانشان تلاش مي كنند . خون دلها مي خورند ، اتهامات مي شنوند ، مورد تهديد كوته نظران قرار مي گيرند و گاهي از طرف خانواده و فاميل و اجتماع طرد مي شوند . براي اينگونه افراد خشنودي خداوند از خشنودي مخلوق مهمتر بوده و ناراحتي و غضب خداوند سخت تر از ناراحتي زودگذر اطرافيان است .
اگر قدرتش را داشتند دست عده اي را مي گيرند و با آنان پا به ساحل نجات مي گذارند و اگر نتوانستند گليم خود را از آب كشيده اند و خشنودي خداوند از آنان ، تحمل همه ي سختي ها را برايشان آسان مي كند .
جناب مولوي جهانگير حشمتي از افرادي است كه روزگاري متاثر از برخي افراد معاند ،‌ شيعيان را مشرك مي دانست و عقايد و باورهاي شيعه را به تمسخر و استهزاء مي گرفت اما وقتي پا به عرصه ي كسب علوم ديني گذاشت آرام آرام متوجه برخي حقايق و واقعيات شد كه ، او را مجاب كرد تا بعد از اتمام دروس و فارغ التحصيل شدن ، تغيير مذهب داده و به دامن اهل بيت پناه آورد و سوار بر كشتي نجات شود كه پيامبرش صلي الله عليه و آله فرمود : مثل اهل بيتي كمثل سفينه نوح من ركبها نجا و تخلف عنها غرق .
نوشته اي كه پيش رو داريد حكايتي است از يك انتخاب سرنوشت ساز . تغييري در راه كسب معارف الهي . يك انقلاب فكري در ذهن كسي كه به دنبال حقيقت . و شرح حالي است از شيعه شدن يك مولوي اهل سنت .
      _________________________________________________













معرفي اجمالي خانواده و دوران كودكي
بنده جهانگير حشمتي در سال 1353 در خانواده ي گل محمد در روستاي دسك از توابع بخش بِنت شهرستان نيكشهر به دنيا آمدم .
پدرم از طائفه ي خليل زهي است و  چهار جدم از ابول تا خليل همه سرداران و بزرگان منطقه ي دسك بودند . جد مادريم از طائفه ي كدخدايي و بلوچي است كه در منطقه ي بنت زندگي مي كردند . همه ي اجدادم از لحاظ مذهبي ، اهل سنت و حنفي بودند .  
دوران ابتدايي را در روستاي دسك پشت سر گذراندم و براي تحصيل در مقطع راهنمايي ، به مدرسه ي راهنمايي رازي دهان پا گذاشتم . پس از اتمام مقطع راهنمايي ، وارد دبيرستان شهيد رجايي شهر بنت شدم و بعد از يك سال تحصيل در دبيرستان بخاطر دلائلي از ادامه ي تحصيل انصراف دادم .
به خاطر علاقه ي فراواني كه  به رشته هاي فني داشتم ، پس از انصراف از دبيرستان ، به زاهدان رفتم و در آموزشگاه فني و حرفه اي شماره 2 واقع در فلكه ي ميرجاوه ، ثبت نام كردم و پس از 6 ماه آموزش در رشته ي برق صنعتي موفق به گرفتن گواهي نامه در رشته ي مذكور گرديدم .
در همان سال ها به مذهب شيعه علاقه مند شده بودم و گاهگاهي با دوستي به نام سلجوقيان كه هم كلاسي من بود ، در مراسمات مسجد امام علي (ع) شركت مي كردم تا اينكه يكي از دوستان سراواني ام كه سابقه ي شركت در جماعت تبيلغي را داشت متوجه رفت و آمد من با شيعيان شد و با طعنه و تمسخر اينگونه من را خطاب مي كرد : بلوچ شيعه يا گاهي مي گفت : كافر بلوچ !
ولي من چاره اي جز سكوت و چشم پوشي به سخنان وي نمي ديدم .
  پس از اتمام تحصيلاتم از زاهدان ، به زادگاهم برگشتم .



حضور پر رنگ در جماعت تبليغي
ماه ها و سال ها سپري شد تا سال 1376 با گروهي كه از سراوان به نيكشهر آمده بودند ، به مدت 3 روز جماعت تبليغي رفتم كه خود تجربه جديد و شيريني بود .
صفا و صميميت جماعت تبليغي در من تاثير فراواني گذاشت به طوري كه پس از اتمام 3 روز، نام خود را در گروه ديگري از جماعت تبليغي نوشتم و مدت 40 روز به منطقه ي ايرانشهر اعزام شديم.
20 روز اول را از روستايي به نام  بهشت آباد شروع كرديم ولي پس از 3 روز اقامت در اين روستا ، به روستاي ديگري به نام پيشك آباد كه اكنون به جعفر آباد تغيير نام داده كوچ كرديم .
علت جابجائي اين بود كه در بهشت آباد ، تعدادي از شيعيان بلوچ زندگي مي كردند چند نفري از آنها به جلسات ما مي آمدند و سوالات مختلفي مي پرسيدند . درباره‌ي تيمم در مكتب اهل سنت و مسائل ديگري سوال كردند . از آنجا كه اطلاعات ديني كافي نداشتيم ، نمي توانستيم جوابشان را بدهيم . به خاطر تعصب و جمود فكري كه در جماعت تبيلغي بوجود مي آمد حاضر نبوديم حتي يك لحظه به حرف هاي آنان فكر كنيم .
 يك روز هنگامي كه در روستا گشت مي زديم تا مردم را براي شنيدن صحبت هاي امير جماعت ، به مسجد دعوت كنيم، با خانمي روبرو شديم و به گمان اينكه سني مذهب است به حضور در مسجد دعوتش كردم. خانم گفت : ما به يك شرط به جلسات شما مي آييم كه شما هم در جلسات علماي ما شركت كنيد اگر اين شرط را قبول مي كنيد مي آييم .از اين شرطش دريافتم كه شيعه است . 
با اوضاعي كه شيعيان براي ما ايجاد كرده بودند آخر شب امير جماعت با بقيه افراد گروه درباره ماندن ، يا رفتن مشورت كرد كه همه به گزينه ي رفتن راي داديم و شبانه به روستاي پيشك آباد نقل مكان كرديم . 
تبليغ در پيشك آباد هم به مذاق مان گوارا و دلچسب نبود . شيعيان آنجا مانند روستاي قبلي ، مكرر سوال مي پرسيدند و ما را به چالش مي كشيدند و تنها راه خلاصي از سوالات متعددشان را در جابجایی از آنجا مي ديديم . پس از 7 روز اقامت در آنجا بار ديگر بساط خود را جمع كرده ، به روستاي ديگري رفتيم .
هر طور كه بود 20 روز اول ، سپري شد و 20 روز باقي مانده را به شهر ايرانشهر رفتيم . اتفاق مهمي كه در اين 20 روز افتاد اين بود كه  يك روز براي سركشي به روستاي محمد آباد كه تقريبا چسپيده به ايرانشهر است رفتيم .در آنجا با مولويي به نام حافظ محمد شريف آشنا شديم . برايمان درباره فضليت علم و تقوي و اهميت دروس ديني صحبت كرد  و ما را تشويق و ترغيب كرد تا براي تحصيل علوم ديني به حوزه ي علميه برويم . و با اين توصيه ، حافظ محمد شريف تصميم گرفتم با شروع سال تحصيلي ، به حوزه ي علميه بروم .  
در اينجا لازم است ماهيت جماعت تبيلغی ، نحوه ی تشکلشان و برنامه های آنها را مقداری توضيح دهم .













جماعت تبليغی چيست و چه برنامه هايی دارند ؟
جماعت تبليغی توسط شيخ محمد الياس كاندهلوي ( 1303- 1364 ه‌ق) برای حفظ و گسترش مذهب اهل سنت حنفی ديوبندی تاسيس شد . 
حركت جماعت تبليغ به اين صورت است که چند نفر با  لباس ساده معمولاً با رنگ سفيد ، پيراهن بلند و گشاد، شلوار گشادي که لبة آن بالاتر از قوزک پا قرار مي گيرد، سرِ پوشيده با کلاه يا عمامة مخصوص ، ريش بلند و معمولاً سبيلهاي تراشيده ، و حمل لوازم خواب بر روي شانه ها و ساک به دست با ظرف هايي براي غذا خوردن و آشپزي هنگام سفر ،  با محوريت يک امير ، براي دعـوت به يکی از روستاها می روند  . در آنجا تقسيم کار می کنند . عده اي  مؤظف به تميز کردن مكان اقامت ، و افراد باقيمانده به كوچه و بازار و خانه ها ، می روند و مردم را به شنيدن سخنان امير جماعت مي کنند . هنگامي كه وقت بيان فرا رسيد همه جمع مي شوند ، به صحبت های امير جماعت گوش می دهند  بعد از ختم بيان ، كساني كه در مجلس حاضر اند در حلقه هاي مختلف دور هم مي نشينند و هر دعوتگر براي يكي از حلقه ها شروع به صحبت مي كند ، براي بخشي از آنان وضو ، يا سوره فاتحه ، نماز ، تلاوت قرآن كريم و . . . تعليم مي دهند و اين كار را چند روز تكرار مي كنند. منبع اصلي اين اصول کتاب فضائل اعمال نوشتة مولانا محمدزکريا، است 
سران جماعت تبليغ هيچ شرطي براي شرکت فرد در فعاليت هاي جماعت و تبليغ مشخص نكرده اند و لذا افراد عادي نيز مي توانند مبلغ شوند ، حتي با سواد كم .   
قبل از آنكه مدت اقامت شان در آن روستا به پايان برسد مردم را برای همراه شدن با جماعت تبليغی دعوت مي کنند ، افراد را به مدت يك روز ، سه روز ، يك هفته ، يك ماه و يا هر اندازه كه فرصت و امکان داشت  نامزد مي کنند و با خود می برند . شعارشان اين است که هر فرد مسلمان بايد قسمتی از برنامه ی زندگی خود را برای تبليغ دين اختصاص دهد 
جماعت تبيلغی 6 اصل دارد که اساس آن بر محور اين اصول می باشد .
 1) یاد گرفتن شهادتين :( لااله الااللّه ، محمد رسول اللّه ). 2) تصحيح نماز 3) عمل به دستورات دين و ذکر دائم خدا بر لب  4) اکرام مسلمانان  5) اخلاص نيت برای خدا . 6) خارج شدن از خانه و قرار گرفتن در يکي از جماعتها براي تبليغ در ديگر مناطق .
اما انتقادهای وارد بر جماعت تبليغی در قالب شعراز مستبصر خوش ذوق بلوچ جناب آقاي محمد امين سپاهيان .
از جماعت پندها اموختم                    کوله باری تجربه اندوختم
می شناسم مرشد ميواتيان                     انقلاب نرم او را در جهان
می شناسم مولوی الياس را                     رهبر اين جمع پر احساس را
می شناسم يوسف کاندهلوی                    در زمان او بشد دعوت قوی
او برفت جی بشد برجای او                     صوت  دعوت منتشر از نای او
در جماعت سومين انعام بود                     شهرتش در عالم اسلام بود
می شناسم مولوی جمشيد را                     ايده اش در محور توحيد را
شش صفت را در فضايل خوانده ام           در بيان و در ميانی مانده ام
قصه تشکيل پر معنايشان                          شب گزاری مرکز وماوايشان
قصه تعليم وگشت و ذکرشان                  شيوه های دعوت بس بکرشان
   می شناسم ايده اکرامشان                       خرج دعوت می دهند از مالشان
خورده ام از سفره و از جامشان               مشورت سر لوحه اعمالشان
بر تهجد پايبندی می کنند                     در مساجد وعظ وپندی می کنند
در جماعت با نصابی ميروند                  تشنگان دنبال ابی ميروند
ابشان را معرفت ناميده اند                     تشنگی را موهبت فهميده اند
هر گروهی با اميری میرود                    با رخی در يک مسيری میرود
در پی تعليم حکم مذهبند                    در ميان مردمان روز وشبند
با بلد از جمع بومی ميروند                  هم عمومی هم خصوصی ميروند
پشت هم در يک صف واحد روند        يک نفر داعی همه ذاکر شوند
کوچه ها را يک به يک سر میزنند         خانه ها را يک به يک در میزنند
مقصد ديدارشان دعوت بود                کار دعوت برترين سنت بود
الامان از فتنه افراطيان                        الامان از رخنه ترياکيان
الامان از فتنه جبری شدن                    آسمان کينه ها ابری شدن
الامان از جاهلان در جمعشان              مغرضان وهجرت بی نفعشان
الامان از يک شبه ملا شدن                 الامان از طالب دنيا شدن
الامان از دشمنی با شيعيان                   الامان از منکر صاحب زمان
الامان از موضع وحدت شکن              مسلمين در بين هم دشمن شدن
در جماعت يک صفت اکرام هست       افتخار خدمت و انعام هست
دشمنی با شيعيان اکرام نيست                 همدلی با امت اسلام نيست
گر جماعت رهرو راه نبی است              باب علم حضرتش مولا عليست
علم و سنت همره صادق بود                  او امام مردم لايق بود
شيعيان از امت پيغمبرند                       آل او بر سنتش اگه ترند
گر جماعت از نماز گويد مدام             در تشهد اهل بيت واجب سلام
گر جماعت در پی الياس هست               صحبت وتاکيد او اخلاص هست
گر اطاعت از اميران واجب است            حکم رهبر را چرا نا طالب است
گر جماعت نهی از منکر کند                نهی کين از شيعه کوثر کند
 
ورودم به حوزه ي علميه دهان و خاطراتي از 6 سال تحصيل در آنجا
با شروع سال تحصيلي 1377 زمانش  رسيده بود كه مرحله ي جديدي از زندگي ام را در حوزه ي علميه تجربه كنم . براي تحصيلات مقدماتي ، در حوزه ي علميه ي بحر العلوم دِهان كه نزديك ترين حوزه به روستايمان بود اسم نويسی کردم .
سال اول تحصيلي ام با همه ي تلخی و شيرينی هايی كه داشت گذشت و وارد سال دوم مقدمات شدم . روزي در كتابخانه ي حوزه ي علميه ي به طور اتفاقي به كتابي برخورد كردم كه مطالعه ي بخش هايي از اين كتاب ، ذهن كنجكاوم را سخت به خود مشغول كرد .
 هيچ گاه آن لحظات را فراموش نمي كنم . نام كتاب برايم جديد بود و جالب .  " من لا يحضره الفقيه " نوشته ي مرحوم شيخ صدوق . نام نويسنده ي كتاب را كه ديدم فهميدم كه كتاب متعلق به شيعيان است . حالا چطور آن كتاب وارد كتابخانه ي حوزه ي علميه ي آنجا شده بود ، نمي دانم .
نگاه اجمالی به فهرست مطالب انداختم .احاديثی از آن را به صورت متفرقه مطالعه کردم . تصميم گرفتم تامل بيشتری در روايات شيعه داشته باشم خصوصا بحث وضو . 
ديدم رواياتی که امامان شيعه از وضوی پيامبر نقل می کنند می گويند پيامبر مسح بر پا کرده نه اينکه پاهايش را شسته باشد !
به سراغ قرآن رفتم و با دقت آيه ی وضو را خواندم و کمی در آن تفکر کردم  . با تعجب ديدم که اگر هيچ کاری هم به روايات نداشته باشيم ، و بخواهيم بر اساس ظاهر قرآن قضاوت کنيم تکليف ما مشخص است که در وضو بايد مسح بر پا کنيم نه شستن پا . 
اينجا بود كه برايم ، شبهه ي مهمي مطرح شد  . سرگردان و حيران مانده بود كه وضوي شيعه مطابق با وضوی پيامبر (ص) است ؟ يا وضوي اهل سنت؟
اولين كاري كه ما طلبه ها در اين موارد مي كنيم اين است كه پيش اساتيدمان  می رويم و شبهه رامطرح می کنيم  تا پاسخ مناسبی به ما بدهند .
به سراغ استادم رفتم ، گفتم ببخشيد استاد ! قرآن درباره وضو مي فرمايد : و امسحوا برؤوسكم و ارجلكم الي الكعبين . به نظر مي رسد تكليف ما در وضو مسح كردن پا باشد .
گفت : به چه دليل اين حرف را می زنيد ؟
 گفتم : به دليل اينكه ارجلكم عطف به رؤوسكم است و خداوند در اينجا فرموده : شما مسلمانان بايد مسح کنيد بر سرهايتان و پاهايتان تا برجستگی رويش .
استادم نگاه ساده ای به من کرد و گفت : بله در ظاهر و بدون در نظر گرفتن حرکاتشان  ، ارجلَکم عطف به رؤوسِكم است ولي اگر دقت کنيم می فهميم که اين نظريه درست نيست  زيرا حرکت ارجلَكم فتحه است و اگر به رؤوسِكم عطف شود بايد کسره می داشت حال که کسره ندارد معلوم مي شود كه ارجلَكم به وجوهَكم و ايدَيكم كه منصوب است عطف شده است و چون وظيفه ی ما درباره صورت و دست ها شستن آنان است در پاهايمان هم وظيفه همان است .
گفتم ببخشيد استاد ! مثل شما مانند کسی است که می خواست  ابرو را درست کند چشم را کور کرد !
استادم که انتظار اين جواب را نداشت ابرو هايش را بالا برد با تعجب گفت : چطور مگه ؟
گفتم :  اولا : خودتان در کلاس به ما ياد داديد که يک کلمه می تواند دو نوع اعراب داشته باشد يک اعراب لفظی و يک اعراب محلی و عطف يک کلمه همانطور که به لفظ کلمه ی قبلی صحيح است به محلش هم صحيح است و هيچ اشکال ادبی ندارد . يعنی مثلا در اينجا کلمه ی رؤوسکم ظاهرش مجرور است چون حرف با که از حروف جر است بر سرش آمده ولی محلش منصوب است چون برؤوسکم جايگاه و معنای مفعولی دارد . حال که می خواهيم ارجلکم را به رؤوسکم عطف کنيم هم می شد مراعات لفظ رؤوسکم کنيم و ارجلکم مجرور باشد و هم می شد به محل رؤوسکم که منصوب است نگاه کنيم و ارجلکم را به محلش که منصوب است عطف کنيم .
ثانيا : اگر شما ارجلکم را معمول فعل اغسلوا فرض کنيد بين اغسلوا که عامل است و ارجلكم که معمول است يك جمله ي معترضه كه وامسحوا برؤوسكم باشد فاصله شده است  و اين از لحاظ ادبي كار پسنديده اي نيست . مثلا معلمی به شاگردش بگويد :
 قرآن كتابيست که در اوج  فصاحت و بلاغت است و زشت است خداوند در يک کتاب كه در اوج فصاحت و بلاغت است
اين بار استاد گفت : شما نبايد كتاب غير درسي مطالعه كنيد .سواد شما کم است آخرش گمراه می شوی .   
اينگونه بود كه استادم نتوانست پاسخ مناسبي بدهد و از مطالعه ي كتاب هاي غير درسي منعم كرد . ( خيلي عجيب است که مولوی ها به جای اينکه سطح سواد خودشان را بالاتر ببرند تا سوالات جوانان را پاسخ مناسب دهند با فتواهايی بازدارند ای مانند:  مطالعه ي كتاب هاي غير درسي شما را كافر و مرتد و از دايره ي اسلام خارج مي كند ، تلاش می کنند نگذارند جوانان درباره حقانیت آنچه مولوی ها می گویند مطالعه و تحقیق کنند . ذهن جوانان را بسته نگه می دارند تا هیچ وقت هیچ گونه سوالی برایشان ایجاد نشود تا مبادا در لابه لای سوال و جواب هایی که رد و بدل می شود حقانیت شیعه ثابت شود ولی افرادی هستند كه علت صدور اینگونه فتواهاي ترسناکی را بدانند و با همه ی هیاهویی که مولوی ها ایجاد می کنند به تحقيقاتشان ادامه دهند . )
اين سوال و شبهه مهم ، ذهنم را تا چند روز مشغول كرده بود . بعد از مدتي ، از استادم مولوي عبدالحميد كدخدايي پرسیدم که : از ميان مذاهب اهل سنت كدام يك به سنت پيامبر (ص) نزديك تر است ؟
مولوي عبدالحميد پس از لحظه اي فكر كردن پاسخ داد : مذهب امام احمد بن حنبل .
گفتم  : اگر مذهب حنبلي به سنت پيامبر (ص) نزديك تر  است چرا شما حنبلي نیستید ؟
مولوي پاسخ سوال به اين روشني را نداد و طبق معمول سكوت كرد .
چند روايت در كتاب هاي اهل سنت ديدم كه عبدالله بن عباس پسر عموی پیامبر و از صحابه ی بزرگ ، وضوي پيامبر (ص) را اینگونه شرح داده بود كه در آن روايات مسح بر پا آمده است نه غسل پا ! الوضوء غسلتان و مسحتان ، غسل الوجه و اليدين و مسح الراس و الرجلين در اين روايت به صراحت وارد شده است كه وظيفه مسح پاها هست نه شستن پاها . يا روايت در بخاری دیدم که صحابه مشغول مسح کردن پاهای خود بودند که پیامبر به آنان رسید و فرمود ويل للاعقاب من النار . پس صحابه هم مسح پا می کردند .
يك روز استادم مولوي اكبر كدخدايي كه شخصي ميانه رو و محققی بود خطر جرياني را به من گوشزد كرد كه دردي بود از درد هاي بي دوای اهل سنت .
به من گفت : جهانگير؛ با اين همه دليل پرسيدنت يك روز برچسب بهتْ مي زنند . من اين ملاها را مي شناسم .
همانطور هم شد . در مناطق سني نشين همين كه یک نفر ، درباره ی حرفي كه مولوي زده ، ازش دليل بخواهد مثلا بپرسد به چه دليل ابوحنيفه و شافعي چنين فتوايي داده اند ، سريع مي گويند : حتما شما سلفي شدی که از دلیل فتوا سوال می کنی !
حالا چرا سلفی ؟ چون بيشتر ، سلفي هاي بودند که از دليل فتواها سوال مي كردند . اينجا بود كه در ابتدا من را به سلفی بودن متهم كردند .
گاهی به سلفی ها ، غیر مقلد یا لامذهب هم می گویند زیرا در فقه از هیچ کدام از روسای 4 گانه ی مذاهب اهل سنت ، تقلید نمی کنند . تابع دلیلند هر مذهبی بتواند برای فتوای خود ، دلیل قوی تری از قرآن و سنت بیاورد آن را قبول می کنند . تشخیص قوی یا ضعیف بودن دلیل هم با خود فرد است به همین خاطر ، گاهی می بینید دو نفر سلفی هستند ولی در عبادات با هم متفاوت عمل می کنند این به خاطر تفاوت برداشت هر کدام از قرآن و سنت است .
حنفی ها خود را مقلد ابوحنیفه می دانند و مي گویند : كسي كه مقلد است دليل نبايد بخواهد .
یادم  هست روزی يكي از همكلاسي هام به نام الياس ملازهي به يك ملا ، گفت : "هم رجال و نحن رجال" ابوحنيفه مرد بود ما هم مرديم او مجتهد بود و فتوا صادر مي كرد ما هم درس مي خوانيم تا مجتهد شويم و فتوا بدهيم . آن ملا با عصبانيت گفت : مي خواهي خودت را با ابوحنيفه مقايسه كني ؟ دوران اجتهاد گذشته ديگر نمي تواند كسي مجتهد شود !
هر چه از مولوی ها سوالات بیشتری می پرسیدم جو حاكم بر مدرسه عليه من سنگين تر  مي شد ،. مثلا می پرسیدم : چرا بايد اينقدر به ابوحنيفه تقدس بدهند ؟ مگر او پيغمبر بود كه خداوند همه ي علوم را به او داده باشد يا يك انسان معمولي است كه درس خوانده و به جايي رسيده ؟ چطور كه بعد از او ديگر كسي نمي تواند به درجه ي اجتهاد برسد ؟ مگر او چه كرده بود كه به اين درجه رسيده بود ؟ او که به گفته ی ابن خلدون ، 17 روایت را بیشتر قبول نداشت و اهل رای بود به همین خاطر ، بقیه ی احکامش را از راه قیاس به دست آورده بود چه شد که اینقدر مقدس شد و از امام جعفر صادق (ع) که به اعتراف بزرگان اهل سنت عالم زمان خود بود پیشی گرفت ؟ اینها بخشی از سوالات بی پاسخ من بود .  
 با ديدن برخي فتاواي بي ريشه ي احناف ، که از راه قیاس به دست آمده بود ، كم كم از مذهب ابوحنيفه دلسرد شدم و در ديگر مذاهب اهل سنت هم دليل قانع كننده اي كه دل مرا تسكين دهد نيافتم .
يكسال حضورم در حوزه علميه دارالعلوم زنگيان سراوان و طرد شدن از آن مدرسه
پس از 6 سال تحصيل در حوزه ي علميه ي دهان ، براي ادامه ي تحصيل به مدرسه ي علميه ي دالعلوم زنگيان سراوان رفتم تا هم درسم را به پایان برسانم و هم سوالاتم را از مولوي هاي آنجا بپرسم .
سوالي كه ذهنم را در سراوان به خود مشغول كرده بود ومجبور بودم از مولوی ها بپرسیدم ، ( هر چند می دانستم اینگونه سوال کردن ، مرا به دردسر خواهد انداخت ) اختلاف مذاهب اهل سنت درباره ركعات نماز تراويح بود . يكي مي گفت : نماز تراويح 20 ركعت است ديگري مي گفت 11 ركعت است .
در دارالعلوم زنگيان يك سال درس خواندم سال بعدش كه براي ثبت نام مجدد ، به دفتر مدرسه رفتم رئیس مدرسه به من گفت : ما جا نداريم ظرفيت مدرسه تكميل شده است ! بهانه مي آورد تا من را ثبت نام نكند . همانجا مولوي ديگري كه نامش محمد امين بود به من گفت : شما آدم گمراهي هستي . خيلي سوال مي پرسي و دليل مي خواهي . حتما شما غير مقلد هستي .
ولي من به هيچ وجه غير مقلدين را نمي شناختم و از مرام و مسلك و منش آنها هيچ گونه اطلاعي نداشتم . اينجا بود كه ياد حرف استادم افتادم كه گفت : روزي خواهد رسيد كه به شما برچسب مي زنند .



ورود به حوزه دارالحديث سلفي ها و ماجراهاي مربوطه
در آن سالي كه از مدرسه ي زنگيان سراوان طرد شدم ، دوره ي مقدمات و سطح را تمام کرده  و بايد دوره ي حديث را مي گذراندم . بعد از تحقيق به اين نتيجه رسيدم كه دوره حديث را در مدرسه ي دارالحديث امام بخاري که از اسمش معلوم بود به حدیث اهمیت خاصی قائلند ، بگذرانم  . این مدرسه متعلق به اهل حدیث و سلفی ها بود ، ولی متون درسی اش مانند مدارس حنفی بود . 
بد نيست بدانيد شهر سراوان نسبت به ديگر شهر هاي استان ، نمادي از زندگي مسالمت آميز مذاهب و افكار مختلف اسلامي با همدیگر است . هر گروه و خط فكري داراي پايگاه و حوزه ي علميه است و با تمام توان سعي در ترويج افكار خود دارند . در منطقه ي ذزك سراوان مدرسه ي دارالتحفيظ ابوحنيفه ، متعلق به اهل سنت با گرايش اخوان المسلمين است . مدرسه ي اشاعت التوحيد در محله ي كهنه قلعه سراوان ، متعلق به اهل سنت حنفي ديوبندي صوفي مسلك هستند . مدرسه ي دارالعلوم در منطقه ي زنگيان سراوان متعلق به حنفي هاي ديوبندي متعادل است . مدرسه ي دارالحديث امام بخاري در آسپيچ متعلق به اهل حديث و سلفي ها است و فرقه ي  بريلويه در كلپوركان مشغول به فعاليت هستند .       
 مدرسه ي دارالحديث امام بخاري توسط شيخ علي دهواري كه از شهر مدينه فارغ التحصيل شده بود اداره مي شد و نسبت به مدارس احناف ، سه ويژگي ممتاز داشت
1. در مدرسه‌ي دارالحديث فضاي علمي تر و آزاد تري براي تحقيق و بررسي صحت و سقم احاديث ، حاكم بود.
 2 .  اساتيدي كه در آنجا تدريس مي كردند از نظر حديث شناسي قويتر از اساتيد مدارس ديگر بودند و كتاب هاي حديثي همه ي فرق اسلامي را در دسترس طلاب قرار داده بودند .
3. نسبت به هيچ يك از مذاهب اسلامي رائج ، تعصب خاصي نداشتند و در هر مسئله دلائل قرآني و حديثي آن گروه را مورد بررسي قرار مي دادند و هر دليلي كه به نظر صحيح تر مي آمد قبول مي كردند  .
 من هم این فضای آزاد را مغتنم شمردم بدون هيچ مزاحمت و اتهامي ، توانستم درباره اختلافات مذاهب اسلامی تحقيق و پژوهش كنم .   
  شبهاتم درباره وضوي اهل سنت ، با ديدن يك فتواي ديگر از آنان به اوج خود رسيد . بر اساس روایتی كه از عایشه نقل شده بود فتوا به صحيح بودن مسح پا از روي جوراب یا پارچه داده بودند . به شک افتادم كه چگونه اهل سنت ،  مسح بر خودِ پا را اجازه نمي دهند ولي مسح بر پا  از روي جوراب را صحيح مي دانند .
شبی در كتاب خانه ي حوزه ، در پي پاسخي براي سوالاتم بودم که در قفسه ي تفاسير قرآن ، به تفسير نمونه ي آيت الله مكارم شيرازي برخورد كردم . جلد هفتم که تفسير سوره ي مائده است را برداشته و آيه ي وضو را با ترجمه و تفسيرش مطالعه كردم و آنجا بود كه همه ي سوالاتم درباره‌ي وضو ، كه از سال دوم طلبگي حل نشده بود ، حل شد و یقین کردم که ديدگاه شيعه درباره وضو ، مطابق با قرآن و سنت صحيحه است نه ديدگاه پر تناقض اهل سنت . 
 از موضوعات ديگري كه سال ها ذهنم را مشغول كرده بود، نظر اهل سنت درباره شخصیت معاويه و جریان جنگ صفين بود . فکر می کردم که چگونه در جريان جنگ صفين در حالي كه دو طرف جنگ همديگر را مي كشتند مورد احترام و قداست اهل سنت هستند ؟ باورم نمی شد معاويه ، كه با خليفه ي رسول خدا (ص) جنگيده بود هیچ گونه گناهی مرتکب نشده ، بلکه یک ثوابی هم از طرف خدا دریافت کرده است !  و اين در حالي است كه حکم جنگ با خلیفه ی رسول خدا (ص) جنگ با خود پیامبر (ص) و خروج از اسلام است .
توضيح اهل سنت به اين اتفاق اين است كه : 
می گویند : در روایت است که اگر مجتهد در راه بدست آوردن حکم شرعی نهایت تلاش خودش را کرد و پس از دیدن قرآن و سنت و بررسی کامل آن به نتیجه ای رسید و فتوا داد ، اگر آن فتوا مطابق با حکم واقعی اسلام باشد خداوند به مجتهد دو ثواب می دهد یکی برای حکم صحیحی که به دست آورده و دیگری برای زحمتی که در راه بدست آوردن آن کشیده است و اگر آن فتوا ، مخالف با حکم واقعی اسلام بود خداوند به مجتهد یک ثواب می دهد آن هم فقط به خاطر زحمتی که در بدست آوردن حکم شرعی کشیده .
اهل سنت حکم این روایت را به کلیه ی اعمال و رفتار خلاف و جنایات برخی صحابه سرایت داده اند و جنایاتی مانند قتل فجیع مالک بن نویره و تجاوز به همسرش توسط خالد بن ولید ، زنای مغیره بن شعبه ، جنگ جمل و صفین و...  را توجیه مي کنند . و مي گويند همه ی اینها خطای در اجتهاد بوده و نه تنها گناهی بر آنها نيست بلکه برای خطا در اجتهادشان ثواب هم برده اند . 
اصلا اجتهاد در جنگ به چه معنا است ؟ گیرم که اجتهاد در روایت ، به افعال صحابه هم سرایت کند آیا معاویه تمام تلاش خود را کرده بود تاجنگ شکل نگیرد ؟ آیا نمی دانست که علی (ع) در جریان قتل عثمان ، بی تقصیر بود ؟ اگر واقعا دنبال قاتلین عثمان بود  نمی توانست از درِ مذاکره و گفتگو با علی (ع) وارد شود ؟ آيا مي بايست حتما یک سال با خلیفه ی رسول خدا (ص) می جنگید و خون هزاران نفر از مسلمانان و صحابه مانند عمار و هاشم المرقال و ابوالهیثم را بر زمین بریزد و بعد بفهمد اشتباه کرده و علی (ع) عثمان را به قتل نرسانده است ؟
آیا این خنده دار نیست کسی که یکی از فامیل هایش در دعوایی کشته شده باشد . به خیابان بیاید و بدون اینکه تحقیق کند ، قاتل چه کسی است تا فقط به حساب همان شخص برسد هر کسی را که دید به باد کتک بگیرد و بعد از کتک کاری از او بپرسد آیا تو هم در کشتن فامیلم نقش داشتی یا نه ؟ بعد که فهمید اشتباه کرده بگوید : ببخشید من اجتهاد کردم گفتم شاید شما هم جزو قاتلین فامیلم بودید. خدا به مجتهدینی که خطا کرده باشند نه تنها گناه نمی نویسد بلكه یک ثواب هم می دهد ! این با کدام عقل سلیم جور در می آید ؟ آیا این بازیچه گرفتن احادیث و روایات نیست ؟ چرا روایات را سرپوش برای جنایات صحابه ی قرار داده اند  ؟ زنا ، قتل ، جنگ و خونریزی گناه کبیره است و عامل آن به نص قرآن جهنمی است اجتهاد در زنا چه معنایی دارد ؟ آیا الان هم مجتهدیدن اهل سنت می توانند به بهانه ی اینکه مجتهد هستند و در اجتهادشان به خطا رفتند زنا و قتل مرتکب شوند ؟ و دهها از این قبیل سوالات .       
همين سوالات زیاد باعث شد كه روزی نزد استادم شيخ علي دهواري بروم تا از او سوال كنم  .
گفتم جناب شيخ  سوالي برايم پيش آمده است .
گفت : بفرماييد .
گفتم : چرا در جنگ صفين معاويه با اميرالمومنين علي (ع) جنگيد و حق با چه كسي بود ؟
استادم گفت : جنگ اجتهادي بوده و حق با اميرالمومنين است .
اجتهادي بوده يعني اينكه معاويه اين گونه خيال كرده كه وظيفه ي شرعي او اين است كه با علي (ع) بجنگد . علي (ع) هم مجتهد بوده و به اين نتيجه رسيده كه وظيفه ي شرعيش اين است كه با معاويه بجنگد . هر دو احساس تكليف كرده بودند ولي چون علي (ع) خليفه ي پيامبر (ص) بود بر حق بود ولي نبايد به معاويه هم خورده مي گرفت ، بنده خدا در تشخيصش اشتباه كرده و خطا کرده است . حالا تكليف صد هزار مسلماني كه در اين بين از دو طرف كشته شده  است چيست و خون آنها به گردن كدام مجتهد است من نمي دانم ؟!
به استادم گفتم : مگر خداوند در قرآن نفرموده است : اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم . اولي الامر در آن زمان چه كسي بود ؟  از بين علي (ع) و معاويه كداميك  بايد از ديگري تبعيت و اطاعت مي كرد ؟
استادم گفت : خودت برو مطالعه و تحقيق كن تا تحقيق كردن را ياد بگيري و به جايي برسي .
 به نظرمن ، علت اینکه اهل سنت تمام قد از معاویه حمایت می کنند و همه ی کارهایش را می خواهند به نوعی توجیه کنند این است که : معاويه براي خلفاي سه گانه ، نقش سد مقاوم و محكمي را بازي مي كند و اگر اهل سنت اجازه بدهند كسي عملكرد معاويه را نقد كند قطعا خليفه ي اول ، كه معاويه را حاكم شام كرده و عمر و عثمان كه حاكميت او را امضا كرده اند ، زير سوال مي روند و اين مسئله به هيچ وجه خوشايند نيست لذا از معاويه بسيار دفاع مي كنند تا مبادا سد قداست سه خليفه ي اول شكسته شود .
برخي اهل سنت پا را از اين فراتر مي گذارند و در عين ادعاي محبت فراوان به خاندان پيامبر (ص) ، سنگ يزيد را هم بر سينه مي زنند . گويي كه قتل فرزند پيامبر (ص) و به اسارت بردن خاندان او ، اشتباه و خطائي قابل بخشش است . همانگونه كه هر مسلماني در زندگي خود اشتباهات و گناهاني دارد يزيد هم مرتكب اين گناه شده بود . حالا مسلمانان بايد یزید را ببخشند و با مهرباني با او برخورد كنند و مبادا او را مورد لعن قرار دهند . 
روزي در حضور يكي از دوستانم گفتم : لعنت خدا بر يزيد! ديدم صورتش از عصبانيت برافروخته و قرمز شد و گفت : لعن كردن بر يزيد جايز نيست و تو حق نداري او را لعن كني .
من از شنيدن اين حرف ديگر طاقت نياوردم و تحمل نكردم كه كسي از يزيد شراب خوار و سگ باز و قاتل جگر گوشه ي پيامبر (ص)  دفاع كند و با دوستم درگيري لفظي پيدا كردم . در كمال تعجب ديدم يكي از اساتيدم وارد بحث شد و از آن دوستم و از يزيد حمايت كرد . ديگر صبرم لبريز شد و با عصبانيت از مدرسه خارج شدم و قصد كردم ديگر به حوزه يي كه در آن افرادي هستند كه اين گونه براي  دشمنان اهل بيت (ع) سينه چاك مي كنند ، درس نخوانم. چند روزي به شهرم باز گشتم ولي چون آخر سال تحصيليم بود و بيش از چند ماه تا پايان تحصيلاتم نمانده بود با اصرار يكي از اساتيدم دوباره به مدرسه ي سلفي های سراوان  برگشتم . درس هايم را به اتمام رساندم و فارغ التحصیل شدم .

همكاري با شيعيان براي برپايي مراسم عزادراي امام حسين (ع) در محرم 1386
   در محرم الحرام  1386 امدادگراني كه براي باز سازي خسارات طوفان گونو ، به نيكشهر آمده بودند از من اجازه خواستند تا مراسم عزاداري سرور و سالار شهيدان (ع)را در مسجد امام علي (ع) كه من امام جماعت آن مسجد بودم ، برگزار كنند. من كه محبت اهل بيت پيامبر (ع) در وجودم موج مي زد و كوچكترين حمايت از دشمنان خاندان پيامبر (ص) خصوصا یزید را به هیچ وجه تحمل نمي كردم ، با تمام وجود حاضر بودم همه ی زندگی ام را فدای امام حسین (ع) و اهل بیت پیغمبر کنم ، به همين خاطر با افتخار کلید مسجد را در اختیارشان گذاشتم و به رسم مهمان نوازي اصيل بلوچي ، به جوانان مسجد ، دستور دادم تا از عزاداران امام حسین (ع) پذيرايي كنند .
اين اولين باري بود كه در روستاي دسك ، مراسم عزاداري امام حسين (ع) برگزار مي شد و همانطور كه انتظار مي رفت سر و صداي ملاها و مولوي هاي منطقه بلند شد . يكي از مولوي هاي روستا كه قبلا رابطه ي نزديكي با من داشت اولين كسي بود كه به اين مراسم واكنش نشان داد . به من زنگ زد و گفت : مولوی جهانگير ، مسجدت تبديل به حسينيه شده است چه خبر است ؟ برو جلويشان را بگير ! 
و من در جواب او گفتم : من نمي روم جلويشان را بگيرم ، تو اگر جرات داري برو اين كار را بكن ! آنها كه نمي رقصند تا شما را ناراحت كرده باشند ، دارند براي نوه ي پيامبر (ص) عزاداري مي كنند !
نفاق این مولوی روزی برای من روشن شد که با هم به  نهاد رهبري در امور اهل سنت زاهدان رفتیم تا با كسب نام و اعتبار برای خود ، امامت نماز جمعه ی روستایمان را به دست بگیرد .  
 قبل از ورود به نهاد رهبري به من گفت : جهانگير ! سي دي مراسم عزاداري محرم امسال را به من بده كارش دارم !
سي دي را در اختيارش گذاشتم و به دفتر ائمه جمعه و جماعات نهاد ، وارد شديم . وي براي خود شيريني ، در نهايت نفاق و دوروئي به مسئول مربوطه چنين گفت : آقاي فلاني ! من امسال در مسجد روستايمان ، مراسم عزاداري امام حسين (ع) برگزار كردم اين هم سي دي فيلم و مراسمات ! و سي دي مراسم را در اختيار مسئول قرار داد .
بعد گفت :  من اين مراسم را برگزار كردم ، اوج ناراحتي و عصبانيتم بود . نمي دانستم چه بايد بكنم . مخير بودم بين دو كار :  يا بايد لب به اعتراض باز مي كردم و دوستم را در برابر غريبه اي ضايع مي كردم . آنوقت مي گفت : تو به من حسودي كردي . مي خواهي خودت امام جمعه شوي . يا اينكه سكوت كنم و  براي حفظ آبروي دوستم چيزي نمي گفتم . در دل گفتم : لعنت خدا بر دروغگويان . تو كه مخالف مراسم عزاداري بودي چرا به دروغ مي گويي كه اين مراسم را برگزار كرده اي ؟                                 
   اين مولوي كسي بود كه بعدها به من گفت : تو صليب خميني به گردنت داري ! در جوابش گفتم ، مگر امام خميني نبود كه شماها را از خواري و زبوني نجات داد ؟ شما را از زير سلطه ي خوانيني كه اختيار ناموستان در دستشان بود و هر گاه اراده مي كردند به ناموستان تجاوز مي كردند ، آزاد كرد ؟ واقعا حقش اين است كه دربرابر خدماتي كه به شما كرده چنين بگوييد ؟                    
     باز هم در برابر اين مولوي صبر كردم ، تا شايد روزي .....






علني كردن تشيع
پس از آنكه تحقيقاتم درباره ی مكتب اهل بيت (ع)  ، تمام شد و حقايق برايم كاملا روشن شد در محرم سال 1389 تصميم گرفتم تشيعم را علني كنم . تا قبل از محرم آن سال ، افرادي مي دانستند كه گرايش شيعي دارم ولي من احتیاط می کردم و اين مسئله را نه تاييد مي کردم و نه رد . ولي ديگر زمان آن رسيده بود كه عقيده ام را ابراز كنم و محرم امام حسين (ع) بهترين زمان براي اين امر مهم بود .
در محرم 1389 برادران و خواهران اهل سنت را دعوت كردم تا براي امام حسين (ع) مراسم عزاداري برپا کنیم و آنان را تشويق كردم تا براي امام حسين (ع) نذري بدهند .
اتفاق مهمي كه در شب تاسوعا ، دلم را به ادامه ي راه گرم كرد روياي صادقه اي بود كه فردايش تعبير شد . شب تاسوعا در خواب ديدم كه يكي از مستبصرين به نام محمود ، راننده ي ماشيني شده است و اجسادي را با ماشينش حمل مي كند . جسدي بود كه سر نداشت ، از پيكري دست قطع شده بود و از ديگري پاها .
پرسيدم : اينها چه كساني هستند ؟ و چه اتفاقي افتاده ؟ گفت : اينها ياران امام حسين (ع) هستند كه شهيد شده اند .
فردايش كه مصادف با روز تاسوعا بود به دفتر مخابرات رفتيم تا مراسم عزاداري داشته باشيم . ساعت 11 و نيم صبح ، يكي از دوستان از چابهار زنگ زد و با حالت ترس و هيجان گفت : چند لحظه قبل يك عامل انتحاري خودش را در بين دسته ي عزاداري  منفجر كرد و تعداد زيادي از زن و مرد وكودك به خاك و خون كشيده شده اند .  
آن روز در شهر چابهار ، يك بار ديگر  يزيديان كربلائي به پا كردند. يقين كردم كه نام اين شهدا ، به ليست ياران امام حسين (ع) افزوده خواهد شد .




آغاز تهاجمات دشمنان اهل بيت (ع) به كساني كه به مذهب تشيع روي آورده بودند ...   
براي اولين بار بود که با كمك خيرين خداجو ، تعداد 73 نفر از اهالي روستايمان را به صورت خانوادگي، به شهرهاي قم و مشهد براي زيارت و عرض ارادت به ساحت كريمه‌ي اهل بيت، حضرت فاطمه‌ي معصومه (س) و امام هشتم، امام رضا (ع) بردم و پس از بازگشت، حملات و تهاجمات عليه ما شروع شد .
برنامه هايي که پس از شيعه شدنمان علیه ما اجرا كردند را می توان به چند مرحله تقسیم کرد .
مرحله‌ي اول : استفاده از جماعت تبليغي براي جنگ رواني 
جماعت تبليغي ابزاري است كه اهل سنت استان ، خصوصا حنفي هاي ديوبندي (كه اكثريت اهل سنت استان را تشكيل مي دهند ) براي تبليغ مذهب خود به كار مي برند و اخبار لحظه به لحظه ي روستاها را به بزرگانشان در زاهدان منتقل مي كنند و در صورت لزوم پيام هاي آنها را به مردم مي رسانند .
از اين رو ،پس از بازگشت مان  از مشهد مقدس ، تعدادي از طلبه هاي مسجد مكي زاهدان ، به منطقه ي ما آمدند و از هر روستا از جمله روستاي ما ، تعدادي جوان را انتخاب كرده و به زاهدان بردند و پس از يك هفته آموزش آنها را به مناطق شان بازگرداند و دو پيام مهم ، به تازه شيعيان دسك رساندند و برگشتند .
آن دو پيام اين بود كه خدا از دست شما مردم دسك  ناراحت و ناراضي است و مولانا عبالحميد شما را سلام رسانده و گفته است : دينتان را به دنيايتان  نفروشيد !
هنوز اين معما برايم حل نشده كه آنها از كجا فهميدند كه خدا از مردم دسك ناراحت است وحيي برايشان نازل شده يا خدا به خوابشان آمده ؟ نمي دانم .  
و از آن تاريخ به بعد معمولا يك گروه از جماعت تبليغي در دسك مشغول فعاليت  هستند . كارشان كه  تمام مي شود از دسك مي روند و گروه ديگري وارد روستا مي شوند .
  علاوه بر حنفي ها كه با ابزار جماعت تبليغي بر ضد تازه شيعيان منطقه ، تبليغات مي كردند ، گروهي از سلفي ها هم كه دو سال  در مدرسه يشان  درس خوانده بودم ، براي اينكه از قافله عقب نمانند به ديدنم آمدند . سرپرست اين گروه را آقاي مولوي  محمد عالم حكيمي رئيس مدرسه ي دارالعلوم امام بخاري به عهده داشت .
جریان از این قرار بود که نزديك هاي عصر موبايلم به صدا در آمد . گوشي را برداشتم و بعد از مقداري صحبت ، فهميدم آقاي حكيمي رئيس مدرسه ي سلفي هاي سراوان ، كه زمانی  استادم بوده پشت خط است . از من پرسيد : كجاييد آقاي حشمتي ؟
گفتم : خانه ام . چه عجب استاد يادي از ما كرديد ؟
گفت : ما الان فنوج هستيم داريم مياييم آنجا .
گفتم : با كمال ميل در خدمتتان هستم .
خوشحال شدم كه استادم 500 كيلومتر راه را از سراوان تا نيكشهر آمده تا من را ببيند . به رسم ادب ، مقداري ميوه تهيه كردم و به خانمم گفتم : شام آماده كنيد كه امشب مهمان داريم .
 مهمانان رسيدند و آنها را به داخل اتاق راهنمايي كردم . ابتدا چايي تعارفشان كردم گفتند : ميل نداريم . گفتم شايد رابطه ي خوبي با چايي ندارند . شربت سرد تعارفشان كردم . گفتند : ما نمي خوريم ! گفتم شايد اهل شربت خوردن نيستند . ميوه برايشان آوردم گفتند : دستتان درد نكند ميل نداريم ، آمده ايم از شما مسئله اي بپرسيم و برگرديم . روبروي مولوي حكيمي نشستم و از من پرسيد : شنيدم كه شيعه شده اي ؟ 
نخواستم به صراحت جواب دهم . گفتم : اين قضيه را نه انكار مي كنم و نه تصديق . شايد شيعه شده باشم !
سرش را بلند كرد و نگاهي به در و ديوار خانه ام انداخت . چشمش افتاد به تابلويي كه روبرويش به ديوار نصب بود ، روي آن نوشته بود : يا فاطمه الزهرا (س) .
لحظه اي مكث كرد و با صداي آهسته گفت : از اين تابلويي كه به ديوار زده اي معلوم است كه شيعه شده اي ! ياس و نا اميدي در چهره اش کاملا مشخص بود .آه سردي كشيد و به دوستانش اشاره كرد كه بريم .
گفتم : جناب حكيمي كجا ؟ شام آماده كرديم . نه چايي خورديد نه شريت و نه ميوه . حداقل شام را اينجا بمانيد !  
گفت : نه دستت درد نكنه ما كار داريم بايد بريم .
خداحافظي سردي كرد و رفتند ؛ ولي من ناراحت از اين که ، اين چه نوع برخورد سرد يك عالم اهل سنت با يك مسلمان است ؟ با چه اميدي شام آماده كرده بوديم تا از آنان پذيرايي كنم ولي آنها چطور بي اهميت و بي تفاوت از كنار آن گذشتند ؟ آيا من را مرتد مي دانستند نعوذ بالله ؟ يا شام چرب و نرم تري در انتظارشان بود ؟ نمي دانم !
بعد از رفتنشان گويي هنوز باورشان نمي شد كه شیعه شده ام ، به گوشيم پيامك داد كه آيا واقعا شيعه شده اي ؟   
در جوابش نوشتم : به پيروان ابوحنيفه حنفي مي گويند . به پيروان شافعي ، شافعي مي گويند ، من از شما مي پرسم : آيا امام صادق (ع) پيرواني داشتند كه از او پيروي كنند يا نداشت ؟ اگر داشت به آنها چه مي گفتند ؟
باحالت تعنه و تمسخر گفت : تازه داري تحقيق مي كني ؟
گفتم : قبلا تحقیق کردم . مي خواهم از شما بپرسم .
گفت : اين نياز به چند روز بحث دارد با پيامك نمي شود بحث كرد شما بايد  به سراوان بيايي تا برايت توضيح دهم !
آن بحث را ادامه ندادم و پرسيدم : حديث [ انّي تارك فيكم الثقلين ...] چه چيز را ثابت می کند ؟آيا پيامبر (ص) در اين حديث اهل بيت خود را همتاي قرآن قرار نداده ؟ آيا نجات و سربلندي هر مسلمان در گرو پيروي از آن دو چيزگرانبها دركنار هم ، نبوده ؟ چرا به اين فرمايش پيامبر (ص) عمل نمي كنيد تا گمراه نشويد ؟
بدون آنكه  لحظه اي فكر كند و حرفم را سبك ، سنگين كند گفت : اين حديث ضعيف است !
گفتم : چطور ضعيف است در حالي كه اين حديث در كتاب صحيح مسلم آمده است ! مگر احاديث كتاب مسلم را صحيح نمي دانيد ؟
گفت : بله .
گفتم : اگر صحيح است پس چرا به اين حديث عمل نمي كنيد و اگر ضعيف است پس مذهب شما بر مدار احاديث كتابی ضعيف ،  مي چرخد نه كتابی صحيح !
 طبق معمول ، وقتي كه در بحث ها كم مي آورند آخر حرفشان اين است كه درباره ی اين حديث اطلاعات زيادي ندارم و بايد بيشتر تحقيق كنم !
بعد از چند روز دوباره به من پيامک داد كه چرا براي توبه به سراوان نيامدي ؟ و حديثي آورد كه آيه المنافق ثلاثه ....
گفتم : اولا من نگفته بودم به سراوان مي آيم و ثانيا مگر من منافق شده ام كه اين حديث را فرستادي ؟
گفت : نه ولي تجديد ايمان خوب است . صحابه تجديد ايمان مي كردند ....
با روايتي كه درباره صفات منافق برايم فرستاد فهمیدم كه به چه ديدي به من نگاه می کنند . خدا مي داند چه اهدافي در پشت نقاب توبه و تجديد ايمان پنهان كرده بودند كه مي خواستند آن را اجرايي كنند !   
مرحله ي دوم : تطميع 
يك روز بعد از ظهر ، 3 نفر از اساتيد مدرسه علميه دهان ، به خانه ام آمدند . از آن جايي كه اهل سنت نماز عصر را در عصر مي خوانند براي اينكه بدانند چطور نماز مي خوانم گفتند : جناب مولوي موقع نماز است . بفرماييد جلو بايستيد تا به شما اقتدا كنيم .
در جوابشان گفتم : من نمازم را خوانده ام منتظر من نباشيد. شما  بخوانيد !
بعد از نماز به من گفتند : امسال ما در حوزه‌ي علميه ي دهان ، نياز به استاد داريم و آمدیم تا از شما بخواهيم با ما همکاری کنید  .
در جوابشان گفتم : من چندين سال است كه از حوزه ي علميه فارغ التحصيل شده ام چرا سال هاي قبل  اين پيشنهاد را به من ندايد ؟ الان چه اتفاقی افتاده كه سراغ من آمده ايد ؟
گفتند : اتفاق خاصي نيفتاده !  گفتیم شاید دوست داشته باشی در حوزه ی دهان در بدی .
رفتند و بعد از چند روز دوباره به منزلم آمدند . نمي خواستند مستقيما از من بپرسند چرا شيعه شده اي ! به همین خاطر ابتدا مسائل ديگري را مطرح کردند تا خودم بحث را باز كنم و علت شيعه شدن را بگويم . ولي من عمدا به اين موضوع اشاره نمي كردم تا خودشان صراحتا از من بپرسند .
گفتند : ما آمده ايم تا شما را با ملاهاي محل و با اهالي مسجد امام علي (ع) آشتي دهيم  !
گفتم : من با هيچ كس قهر نيستم تا شما بخواهيد مرا با او آشتي بديد .
گفتند : پس چرا نماز جماعت مسجد را ترک کردی ؟
گفتم : مشكلاتي دارم نمي تونم به مسجد بروم .
مي دانستند از منزلم تا مسجدي كه امام جماعت آنجا بودم  فاصله است گفتند : ما حاضريم برايت يك موتور بخريم !
قصد داشتند با وعده ی  خريد يك موتور ، من را امتحان کنند . گفتم : الحمد لله يك موتور كهنه اي دارم و ديگر نيازي به هیچ چیز ندارم .
آنها براي بار دوم با نا امیدی از منزلم رفتند . روز بعد رئيس حوزه دهان ، به دسك آمد و صدايم زد . رفتم ببينم چه مي گويد .  ابتدا رئيس مدرسه ، وضعيت كمبود اساتيد را مطرح كرد  و بعد مبلغ 100 هزار تومان از جيبش در آورد به زور در جيبم گذاشت و گفت : اين پول را از طرف مدرسه به عنوان بيعانه به شما مي دهم و منتظريم تا به مدرسه ي علميه ی ما بيايی !   
آنها از دسك رفتند و منتظر خبرم بودند ولي اصلا به آنها زنگ نزدم .
فرداي آن روز به من زنگ زدند و از در ديگري وارد شدند تا شايد بتوانند مرا به سمت خودشان بكشانند گفتند : ما فردا پيك نيك مي رويم با ما ميآيي ؟
گفتم : من اهل پيك نيك رفتن نيستم .
  بعد از چند ماه دوباره يكي از اساتيد حوزه را به منزلم فرستادند .
 او گفت : ما هنوز منتظرت هستيم ؟ چرا به مدرسه ي ما نمي آيي تا درس بدهي  ؟
در جوابشان گفتم : متاسفانه نمي توانم بيايم . من شيعه شده ام ، اگر مي خواهيد فقه شيعه را براي طلبه هايتان درس بدهم  . باشد اشكالي ندارد . مي آيم .
با تعجب گفت : شوخي مي كني ؟
گفتم : نه جدي مي گويم ! چرا دست از سر من بر نمي داريد ؟ من كه گفتم شيعه شده ام ! چطور مي خواهيد به يك شيعه در مدرسه تان درس بدهيد ؟
بعد از مدتي به من گفت : اگر اين پيشنهاد را قبول نمي كني بيا يك كار ديگري بكن .
گفتم : چكار كنم ؟
با حالت ريشخند گفت : ما كه مي دانيم شما شيعه نشده ايد اين مردم الكي مي گويند . ما تصميم داريم شما و خانواده تان را به خارج از كشور بفرستيم ! 
گفتم : چرا خارج از كشور ؟
گفت : به عنوان پناهنده ! مي دانم دلت مي خواهد برگردي و سني شوي . اگر از اين مي ترسي كه پس از اين ، شيعه ها براي شما مشكلي ايجاد كنند  . مي تواني در قطر يا امارات -هر كدام كه خواستي- بري و آزادانه بدون هيچ خطري به عنوان يك سني به زندگي ادامه دهي  ! 
گفتم :‌ تو كه مي تواني براي من پناهندگي بگيري چرا خودت نمي روي پناهنده شوي ؟
گفت : ما را آنجا راه نمي دهند ولي شما را به عنوان پناهنده مي پذيرند .
از اينكه آنها هنوز جهانگير حشمتي را نشناخته بودند ناراحت شدم و با عصبانيت گفتم : اگر در ايران خطر كشته شدن من را تهديد كند حاضر نيستم از كشور عزيزم بروم . اين خيانت به ايران و اسلام است كه مملكت خودم  را رها كنم و به دامن عرب هاي شكم پرست و بي دين پناه ببرم !
مرحله ي سوم : تهديد و اذيت و آزار مستبصرين
اين مرحله كه معمولا آخرين راه كارشان هست  براي جلوگيري از رشد مكتب اهل بيت (ع) از روش قديمي و نخ نما شده ي آزار و اذيت و تهديد مستبصرين استفاده مي كنند .
طبق اطلاعات موثقي كه به دست ما رسيده بود تعدادي از مولوي ها براي پيدا كردن راهكار براي مقابله با تازه شيعيان منطقه ي مان ، جلسه اي در زاهدان تشكيل دادند و در آنجا تصميم گرفته شده بود آنهايي كه تازه شيعه شده اند به هر نحو كه شده ، بايد سني شوند . اگر با بحث علمي مي شود با آنها بحث كنيد ، اگر نياز مالي دارند آنها را بخريد و اگر قبول نكردند توسط معتمدين و ريش سفيدان آنها را از ديار و كاشانه شان بيرون كنيد!
آنها براي تخريب نو شيعيان ، تمام تلاش خود را كرده و مي كنند .
يك بار پيامكي را براي تخريب به صورت ناشناس به موبايل هاي اهالي منطقه فرستادند كه : شيعه شدن جهانگير حشمتي را تبريك عرض مي كنيم ! بار ديگر متن پيامك را عوض كردند و نوشتند كه جهانگير ديوانه شده است و ....
بار دبگر شايعه كردند كه يك شروري به اهالي روستاي دسك گفته : شما جرئت نداريد يك نفر شيعه را بكشيد ؟ با پخش اين پيامك ها و شايعه ها قصد تضعيف من  و اطرافيانيم را داشتند .
در يكي از روستاهاي اطرافمان ، به ماشين يكي از مستبصرين كه جلوي منزلش پارك بوده ، حمله كردند و با چاقو دوتا از لاستيك هايش  را تكه تكه كردند .
آنها خيال مي كنند با اذيت و آزار نو شيعيان ، مي توانند عزم آنها را در پذيرش مذهب شيعه از بين ببرند در حالي كه مذهب شيعه از ابتدا با مظلوميت ائمه اهل بيت (ع) و پيروانش شروع شد و با مظلوميت هم به كار خود ادامه مي دهد تا وقتي كه صاحب اصليش حضرت بقية الله الاعظم (عج) ظهور كند و اهل بيت (ع) و پيروانش را از مظلوميت خارج كند .
نمونه اي از گفتگوهايم با اهل سنت
مخالفين مكتب اهل بيت (ع)  با حملات همه جانبه عليه من و دوستانم  ، هيچ گونه سودي نبردند ، بلكه به خواست الهي اين حملات به نفع شيعه تمام مي شد زيرا ديگر نيازي نبود براي تبليغ تشيع ، از روستايي به روستاي ديگر برويم  و كساني كه زمينه ي شيعه شدن را دارند شناسايي كنم بلكه با تبلغيات مخالفين ، و اطلاع همگان از شيعه شدنم ، هر كسي زمينه ي شيعه شدن داشت و يا سوالي برايش حل نشده بود به من مراجعه مي كرد و پس از رفع شبهات و روشن شدن حقايق به مكتب اهل بيت (ع) مي پيوست .
روزي دو جوان اهل سنت براي بحث به منزلم آمدند . 
در ابتداي بحث به آنها گفتم : برادران ! اگر دنبال بحث و جدل هستيد اشتباهي آمده ايد من اهل درگيري نيستم ولي اگر واقعا سوال داريد مي توانم به سوالاتتان جواب دهم  .
 سوال جوانان درباره شهادت امام حسين (ع) و امامت اميرالمومنين (ع) بود  .
از آن دو جوان سوال كردم : آيا امام حسين (ع) را مي شناسيد ؟ مگر طبق روايات شيعه و سني ، امام حسن (ع) و امام حسين (ع) سرور جوانان اهل بهشت نيستند ؟
گفتند : چرا .
گفتم : مي دانيد قاتل امام حسين (ع) چه كسي هست ؟
گفتند : بله . يزيد .
گفتم : يزيد را چه كسي به حكومت مسلمانان انتخاب كرد ؟
گفتند : پدرش معاويه .
گفتم : پس معاويه در شهادت امام حسين (ع) نقش داشته است . چون خوب مي دانسته پسرش چه موجود كثيفي است و لياقت رهبري جهان اسلام را ندارد .
دوباره سوال كردم : كه مگر امام علي (ع) طبق روايات شيعه و سني دروازه ي علم پيامبر (ص) نيست ؟
گفتند : چرا .
گفتم : وقتي كسي مي خواهد وارد شهري شود از كجا وارد آن شهر مي شود ؟
گفتند : معلوم است از دروازه ي آن .
گفتم : اگر كسي ازروي ديوار و يا راه ديگري بخواهد وارد شود  حكمش چيست ؟
گفتند : چنين شخصي يا ديوانه است يا سارق .
گفتم : چنين است قضيه ي غصب خلافت اميرالمومنين (ع) . كه مسلمانان دروازه ي علم پيامبر (ص) را رها كردند و از غير دروازه وارد شهر علم پيامبر شوند .  حسين (ع) را رها كردند و به يزيد شراب خوار و ميمون باز چسپيده اند .
اگر پيامبر (ص) حضرت علي (ع) را به عنوان دروازه ي علم خود معرفي كرده پس بايد معارف ديني خود را از حضرت علي (ع) و اولادش بگيريم نه از ديگران . و اين خود دليل شيعه شدنم است كه اين شيعيان هستند كه از راه اهل بيت پيامبر (ص) ، مذهب خود را گرفته اند و به فرموده ي پيامبر (ص) عمل كرده اند .
اين دو جوان پاك دل و پاك طينت صحبت هايم را تصديق كردند و به مكتب نوراني اهل بيت (عليهم السلام) مشرف شدند .












سخن پاياني .
اين بود زندگي نامه اين حقير كه قسمت هايي زيبا ، گوشه هايي ناراحت كننده ، جاهايي تهديد و تطميع . و جاهايي تشويق و ترغيب بود  .
من و خانواده ام همه ي اين سختي ها را با شيعه شدنمان به جان و دل خريده ايم .
خوشحالم كه مقتدايم را علي (ع) قرار دادم . اين همه مشكلات به يك ثانيه مصيبت آقايم حسين (ع) نمي رسد . با حسين بن علي (ع) چه كردند ؟ با اميرالمومنين چه كردند ؟ چه بلائي به سر ديگر اهل بيت پيامبر (ص) آوردند ؟ من كجايم و حسين (ع) كجا ؟ سختي و رنج و اندوه به خاطر رضايت خداوند و پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) ارزش دارد . چرا كه وقتي قيامت و قبر انسان آباد شود همه ي كار رو براه خواهد شد .
هر زمان در عرش ما را تعريف كردند ارزش پيدا مي كنيم . دنبال تعريف هاي فرشيان نباشم .
فكر نكنيد اين جانب از نوشتن زندگي نامه ام مي خواهم خودم را مشهور و معروف كنم . اصلا و ابدا . مي خواستم درد دل هاي خود را به دوستانم منعكس كنم تا اگر دوستي مشكلي دارد بداند كه ديگران هم در كنارش طعم تهديدات و سختي ها را چشيده اند . اي برادر حسين وار زندگي كن ! عقيده ات را حفظ كن . به قول شاعر هر كجا آهي است شفا آنجا رود . هر كجا دردي است دوا آنجا رود . شيعيان كاراوان حسين (ع) در راه است بياييم از قافله عقب نمانيم و به نداي امام زمان (عج) كه مي فرمايد هل من ناصر ينصرني لبيك بگوييم و زينب وار نداي حسين زمان را به گوش جهانيان برسانيم .
                        آمدم كه قبولم كني يا حسين.                           خاك ره آل رسولم كني يا حسين .
                                                مي خواهم خاك ره حسين‌(ع) شوم .

و السلام

سرگذشت خوبان مطلب9

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط محمد امین سپاهیان   |